|
یک شعر
نسیم بهاری مژده آرامش می دهد اما دیگر حسی در بدنم نیست چه کنم که آینه درونم زنگار گرفته در حسرت آن روز های بر باد رفته روزهای پشیمانی... نای رفتنم نیست، اینجا هم جایی ندارم امید به چند لحظه کوتاه آینده بسته ام لحظه هایی که پی در پی تاریک و تاریک تر می شوند خود را مدفون در کوهی از خاک می بینم که... چیزی حس میکنم وجود بی تحرکم متلاطم می شود، بیدار شده ام و درخشان تر از طلوع آفتاب امید آن سوی افق را می بینم واکنون تمام ذرات وجودم متبلور می شود براستی آن نور چه بود؟ پ.ن:این شعر از دوست عزیزمون سهراب صفاداره، که پارسال این موقع ها ازش گرفته بودیم که بزنیم تو وبلاگ (ببخشید تارنما) اما در مسیر رسیدن به وبلاگ در دست ما دو نفر گم شد و از اونجایی که نسخه اصلی و تنها نسخه شعر بود یک سالی شرمنده سهراب عزیز بودیم. تا امروز که بین کاغذهای کمد پیداش کردیم و گفتیم هرچه سریعتر نمایشش بدیم. پ.ن2:ما انجمنی ها گویا باید همه جا کتک بخوریم! چه اینوری ها! چه اونوری ها! این صفحه هم ببینید(این هم دسته گل آشوبگران غیر دانشجو دانشگاه تهران) : روی کفنم با خون می نویسم"حیدریم!"
|
|

